فصل سكوت



اين چه شوريست كه در دور قمر مي بينم 


همه آفاق پر از فتنه و شر ميبينم


هر كسي روز بهي مي طلبد از ايام


علت آنست كه هرروز بدتر مي بيند


ابلهان را همه شربت ز گناه و قندست


قوطه دان را همه از خون جگر مي بينم


اسب تازي شده مجروح به زير پالان


فوق زرين همه بر گردن خر مي بينم


دختران را همه در جنگ و جدل با مادر


پسران را همه بدخواه پدر مي بينم


هيچ رحمي نه برادر به برادر دارد


هيچ شفقت نه پدر راه پسر مي بينم


پند حافظ بشنو خواجه برو نيكي كن


كه من اين پند به از گنج و گهر مي بينم


+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 1:12  توسط سکوت  | 

بيهودگي




آنچنان گم مي شويم كه نميدانيم


در چه چيز؟ در كجا؟


زندگي را آنقدر به تلخي تلخ مي كنيم كه انگار قهوه ي داغ مي نوشيم تا چشمهايمان را باز نگه داريم


چشماني كه هرروز و شب در امتداد زشتي و زيبايي سوقو گذر مي دهيم


در انجمني ادبي مي رويم اديب پيشه مي شويمو در انجمن عيش و نوش مترب پيشه


در رنگ پول مخلص و در رنگ گذشت لجباز


پر از صدا مي شويم در تاريكي تا از هراس بگريزيم و به ياد ايزدي رهايي از انرا طلب


صداهاي بيهوده ايي كه در فرداي نجات به ان مي خنديم


دست يكديگر را به هوس و طمع مي فشاريم و نام يكديگر را با سپاس و ريا صدا ميزنيم


نوكرم چاكرم بر زبانها نشسته اما نيستيم يا هستيم؟


بيهوده كرديم بيهوده


زندگي را رنگ و ريا ديده ايم


قلندر بودن را به فراموشي خيال داده ايم


فرهاد  حاتم   رستم و حتي فردين بودن را قصه مي دانيم


متكدي را ناسزا ميگوييم در كنار پول به مشتي را سپاس


چه زشتو زيبا


زشت براي ان كه بيهوده ايم


زيبا براي ان كه سرخاب سفيداب كرده ايم تا زيبا نمايان شويم


واي به حال ما و فرزندانمان


واي به كوروش به داريوش و.....كه به مردمانشان از همه نظر فخر مي فروختند و حال به گوشه اي


زندگي نيك كردار نيك گفتار نيك راه نيك محتاج وارزومند


واي واي واي كه چه بيهوده بازاري شده و ما چه بيهوده كالاي بازار


بيهودگي سر نكن دوست من...........




+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 0:50  توسط سکوت  | 

راستي من به كه مانم؟ به كه مانم؟

 

نه بدان سايه شبرنگ كه نهان كرده نگه در نگه سنگ

 

نه بدان بانگ دلاويز كه جان مي سپرد در نفس باد

 

نه به بانگ و نه به فرياد

 

راستي من به كه مانم؟

 

نه ترا مانم و دانم كه به خود نيز نمانم

 

نه سپيدم   نه سياهم

 

نه سرودم   نه نگاهم

 

نه يكي نقش پليدم

 

نه يكي نقش تباهم

 

بي تو اي عشق به سوي كه گريزم؟

 

با تو اي ياد به سوي كه شتابم؟

 

وز تو اي رو سيه پست ، كه بردي دلم از دست

 

چهره پنهان چه كنم؟

 

رخ ز چه تابم؟

 

نه اميدي   نه سرابي

 

نه درنگي   نه شتابي

 

نه سرودي   نه نگاهي

 

نه سپيدي   نه سياهي

 

راستي من به كه مانم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 1:53  توسط همدم  | 

من و الانم


واي بر منو من كه نميدونم بايد كجا رو مقصد كنم


درد دل را نميتوان نوشت نميتوان گفت


چه بايد كرد به ناچار بايد گفت زندگي به ناچار بايد خنديد


ما جماعت به جز دل خوش كردنو چشم به انتظار اينده بودن كاري نداريم


حوصله اي نيست


اما ميتوان گفت با همه ي اين احوالات زندگي ميكنم ميخندم ميگريم ميخوانم


سكوت ميكنم و ميشنوم 


قسمت رو قبول ندارم شانس رو قبول ندارم 


موندم  كه مشكلات ناخواسته ي خودم رو به پاي چه چيز يا چه كسي گره بزنم


گاهي خرافات كمك ميكنن اما تسكين نميدن


از بس چشم به راه موندم چشم براه آينده داره چشام نديده ميشه مثل آينده كه ديده نميشه


زيادي دارم وقت ميگذرونم


اما نميدوني نميدونين كه بابا به بن بست خوردم


دارم با همين دستام  ديوارو كم كم خراب ميكنم


خوب طول ميكشه منم كه جون ندارم بيشتر


اما اشكال نداره


فقط ميگما اگه اونور هم هيچي نبود چي؟


هيچي بازم ميريم تا به تهش برسيم


امشب گونه ها خيس بود نميدونم از بي خوابي يا از دلتنگيم؟


هرچي هست الان همه دوستو دشمنامو دوس دارمو ارزومند موفقيتشون


هرچي هست الان تنها نيستم


هرچي هست خدا باهامه گرچه كه من سر سنگينم


به اميد خوبي خوشي 


+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 3:23  توسط سکوت  | 

دريچه






نا چون دو دريچه روبروي هم




آواز هر بگو مگوي هم




هرروز سلامو پرسش خنده




هرروز قرار روز آينده




عمر آيينه بهشت




اما آه




بيش از شبو روز تيرو دي كوتاه




اكنون دل من شكسته  و خسته است




زيرا يكي از دريچه ها بستست




نه مهر فسون نه ماه جادو كرد




نفرين به سفر



كه هرچه كرد او كرد




+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 1:0  توسط سکوت  | 

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 0:52  توسط سکوت  | 

سر كوه بلند




سر كوه بلند آمد سحر باز




زطوفاني كه مي آمد خبر داد




درخت و سبزه لرزيدندو 




لاله به خاك افتاد و مرغ از چهچه افتاد





سر كوه بلند ابرست و باران 




زمين غرق گل و سبزه ي بهاران




گل سبزه ي بهاران خاك و خشت است




براي آنكه  دور افتد ز ياران





سر كوه بلند آهوي خسته




شكسته دست و پا غمگين نشسته




شكسته دست و پا دردست




اما نه چون درد دلش  كه از غم شكسته





سر كوه بلند افتان و خيزان




چكان خونش از دهان و زخم  ريزان




نميگويد پلنگ پير مغرور




كه پيروز آيد از ره يا گريزان





سر كوه بلندي آمد عقابي




نه هيچش ناله اي نه پيچو تابي




نشستو سر به سنگي گشتو جان داد




غروبي بودو غمگين آفتابي





سر كوه بلند از ابرو مهتاب




گياه و گل گهي بيدارو گه خواب




اگر خوابند اگر بيدار




گويند كه هستي سايه ي ابر است درياب





سر كوه بلند آمد حبيبم




بهاران بودو دنيا سبزو خرم




در آن لحظه كه بوسيدم لبش را




نسيمو لاله رخسيدند با هم

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 0:38  توسط سکوت  | 

چون سبوي تشنه

از تهي سرشار



جويبار لحظه ها جاريست



چون سبوي تشنه



 كه اندر خواب بيند آب



و اندر اب بيند سنگ



دوستانو دشمنان را



مي شناسم من



زندگي را دوست ميدارم



مرگ را دشمن



واي اما



با كه بايد گفت اين



من دوستي دارم



كه به دشمن خواهم



از او



التجاب بردن




جويبار لحظه ها جاري



+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 0:6  توسط سکوت  | 

واي برما

وه چه زشت است و زبون در نظر مرد سليم


صورت ادمي و سيرت شيطان رحيم


ظاهر اراسته و طينت الوده به خبث


از درون تالي نمرود و برون ابراهيم


با زبان حمزه ي خوش نيت و بو جهل بدل


در عمل ياور فرعون و سخن يار كليم


روز در مسجد و تسبيح بكف چون زهاد


شب چو فساق بيك گوشه ميخانه مقيم


گاه كردار سزاوار هزاران توبيخ


وقت گفتار نماينده ي افكار حكيم


صاحب رحم ولي برخودو بر صاحب جاه


ظالم توده ي مظلوم و به ظالم تسليم


اين تقلب نكند حرفه بجز لايعقل


اين دوروئي نكند پيشه به جز بي تصميم


انكه الوده به تزوير بود انسان نيست


وانكه ازرده كند خلق نيرزد تعظيم


راستي هر كه كج اقتاد ندارد حرمت


هر متاعي كه بود قلب كنندش تحريم


مرد بايد شود اراسته از صدق و صف


بي حقيقت نبود لايق عز و تكريم
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 23:57  توسط سکوت  | 

سکوت تو

 

 

سلام خداحافظ !

 

 

ديگربرای تو كه زنده تر ا ز مایی

 

 

براي آدمهايی كه از جنس ديوارها ي سنگی هستند

 

 

حرفي ندارم

 

 

معبود خاموشم!

 

در خاموشي سوي تو مي آيم

 

 

سكوت ، ستايش من است

 

 

سكوت، نيايش من است

 

 

سكوت ، آيه هاي ستايشي است كه براي تو ميخوانم

 

 

تو صداي سكوت مرا مي شنوي

 

 

و پاسخ تو

 

 

سكوت است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 0:35  توسط همدم  | 

باد ما را خواهد برد...

باد ،


پرده ها را آرام تكان مي‌دهد


و ما


بچه هاي خوش باور


لبريز از اضطراب و اميد ،


زواياي نيمه روشن را به هم نشان مي‌دهيم‌ !


درختان سبزند و


ماشين ها و گنجشك ها


بلند بلند چيزي مي گويند !


اين‌جا نيز ،


حرفي به ارزش يك ليوان


آب خنك


به دست دلي نمي‌رسد !


بايد برگرديم !


بايد به جايي برگرديم كه رنگ دامنه هايش


تسكين بخش اندوه بي‌پايانمان باشد !


به جايي كه چون خاشاك هاي پوسيده ،


از لابه‌لاي شاخه هاي سرسخت‌تر ،


به خاك جارو شده رسوب كنيم !


باد ،


ما را خواهد برد !


خواهد برد و باران


به خاك تبديلمان خواهد كرد !


به خاكي كه طلاست


و مرگ را غير قابل تغيير ساخته است


خاك ،


خاك گس حسادت و حيات !


((زنده یاد حسین پناهی))
+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 4:2  توسط سکوت  | 

سخنان زرتشت



آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر





قبل از جواب دادن فكر كن




هیچكس را تمسخر مكن



نه به راست و نه به دروغ قسم مخور



خود برای خود، زن انتخاب كن



به شرر و دشمنی كسی راضی مشو



تا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما



كسی را فریب مده تا دردمندنشوی



از هركس و هرچیز مطمئن مباش



فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی



بیگناه باش تا بیم نداشته باشی



سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی



با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی



راستگو باش تا استقامت داشته باشی



متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی



دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی



معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی



دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی



مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی



سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی



روح خود را به خشم و كین آلوده مساز



هرگز ترشرو و بدخو مباش



در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند



اگر خواهی از كسی دشنام نشنوی كسی را دشنام مده



دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیك دروغگو منشین



چالاك باش تا هوشیار باشی



سحر خیز باش تا كار خود را به نیكی به انجام رسانی



اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری



با هیچكس و هیچ آیینی پیمان شكنی مكن كه به تو آسیب نرسد



مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشك پرباد است و



اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند.

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 3:44  توسط سکوت  | 

زندگی؟؟!!


زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و


آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و


بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و


 حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و


اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و


 شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و


روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و


 زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.



اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!


اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟!



اگر زندگی مهر نیست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!



اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمك می زنند؟!



اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!



اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟!



اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و كلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟!



اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟!



اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟!



اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی كه هَوی مهتابند اینقدر كرشمه دارند؟!



اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!



اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟!




اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟!



اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟!



اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟!




اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟!



اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟!



اگر زندگی كام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟!



اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟!



اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!



اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش اینقدر شنیدنی است؟!



اگر زندگی گل نیست پس چرا اشكِ گل، آئین عزا است؟!



اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاكستری، تنها، رنگ خاكستر است؟!



اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر كوی و برزن است؟!



اگر زندگی اشك نیست پس چرا آسمان كه می گرید زمین می خندد؟!



اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟!



اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در بركه می لرزد؟!



اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!



اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می كند؟!



اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!



اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟!



اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می كند؟!



اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش اینقدر سوز دارد؟!



اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟!



اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن اینقدر سخت است؟!



اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش كسی زنده نیست؟!



اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟!



اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟!



اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟!



اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ كس بی وفا شِكَّرین نیست؟!



اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان كه می بارد زمین می روید؟!



اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشكش یكی است؟!



اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟!



اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟!



اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها اینقدر زشتند؟!



اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟!



اگر زندگی نور نیست پس چرا شبهای سیاهش انگار زندگی نیست؟!



اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟!



اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی بهتر از زندگی نیست؟!





آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و


ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و


مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و


جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی


زندگی است.
+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 2:30  توسط سکوت  | 

 

 

 

پاره ای وقت ها ، دلتنگ و سرشار از حس بودن و نبودن

 

تمام آسمان مهتابی را می گردی

 

و باز نگاه می کنی به آسمان و ... تنها یک ستاره

 

از همه فانوس های شهر،

 

آن بالا بالاها روشن ترین است

 

عشق همان چلچراغ است.

 

و تنها عاشقان اهل رنج اند

 

و من عشق را پیراهن خود کرده ام

 

                                 همیشه تا .............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 2:19  توسط همدم  | 



به گناه بی گناهی


به صدای بی صدایی


به هوای سکوت دلم


به دو پای خسته و رنجورم


به این هوای ابری 



قسم که دلم گرفته است


من و پنجره


دیدن اسمان


دیدن عابر ها در تفکر



عادت هرروز مان است



شیشه ی پنجره شکسته است


مثل دلم


پرنده را دوست دارم


بخشش را دوست دارم


باران را دوست دارم


عشق را دوست دارم


همه ی زیبایی هایت را دوست دارم


به داد دستان رنجورم نمی ایی


در این سکوت من و تو


دیگر کسی نیست


بازهم لب باز نمی کنی


منهم خاموشو ساکت


در کنارت می مانم


تا بخشش من برای تو


راهی نیست


گویی بخششی نیستو من دچار سکوتی مبهم مانده ام


می خواهم سوی چشمانم را خاموش کنم


بخوابم و خوابی برای ابدیت داشته باشم


بخوابم و در خواب دستهایت را


با نوازش بوسه زنم


انجاست که اسوده ام و خاطره ای سیاه نیست تا عذابم دهد


انجاست که با لبی خندان در تنهایی همدیگر سکوت را می شکنیم


انجاست که دست همه کوتاه از من


و من اسوده خاطر از همه




+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 20:53  توسط سکوت  | 

شاید اینگونه شود.........


براست میگوید


این انتها در هر زیبایی هست


این توقع در هر سرشتی هست


میتوان این گونه گفت:


خود را خواهم ساخت


دور خواهم شد از این ادمیان غریب


که کسی نیست بفهمد عشق را


من که خود خواهم دید


من که خود خواهم خواند


من که خود می فهمم


پس چرا می مانم


دور خواهم شد


از این ادمیان غریب


از این روزگاران غریب


من منم آنکه شناخت


انکه دانستو گریخت


انکه دانستو گریست


من همانم بودم


لیکن روح من


از بدنم جاری است



+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 14:12  توسط سکوت  | 

حرف آخر...

نمیدونم از کجا بگم از چی بگم و چطور شروع کنم


میتونم بگم 1  2   3  همه چی فوووووت باد هوا


دوباره شروع کنم هق هق برم باز دونه دونه بذارم رو هم؟؟ واقعا این دفعه میشه؟


هیچکس نمیفهمه و نمیدونه تو فکرم چیه حتی خودش برم یواش یواش


آخه میترسم باز این بختم از خواب بیدار شه هی پشت هم شانس بدو جولو پام بندازه


دوستان در پرده می گویم سخن

گفته خواهد شدبه دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شبهای وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

وآصف ملک سلیمان نیز هم


اینم از حرف من که حافظ گفت

برم یا نرم؟ ولی قول دادم می روم سویت ازادی و زیبایی

زندگی را رهسپارغم و اندوه نکنید

حال خود را دگرگون نکنید

هردم هردم مرگ را نگویید

کفر بر کبریای عالم نگویید

هر کجای دفترت خط خطی ست

ان گذشته بود امروز دم دمی ست

دیروز هیچ

اینده هم هیچ

امروز روز است

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 15:24  توسط سکوت  | 

فصل سکوت


باز آمد فصلی به نام تنهایی من


فصل امید و غم با هوای حسرت در من


اگر بودم پرنده ای بابال و پری سفید


اگر بودم آزاد و عاشق


میگذاشتم دنیارا زیر پرهای سفیدم


میگذاشتم دنیارا زیر بالی به وسعت پاکی


براستی که چه زیباست بالا بودن


چه زیباست که دنیا همانند تکه سنگی درهر نگاهم


اما حاصلی نیست که من اینجا و پرنده ها در اسمان


چه حاصل که هر ثانیه برایم عمریست


چه حاصل که دردم بی امان و غم نا تمام


گویی دلم شادست


اما غم در آن مهمان ناخوانده


با غمها


زندگی من خو گرفت


چشم من سامان


با غمها میرخسمو شادی میکنم


غمها هم رنگ خود را ازدست داده اند


دیگر نه گریه ای


و نه غصه ای دارند


نه هوایم می آید نه عاشقی هایم


نه صدایم در می اید


نه بغضی از من میبارد


اما شکر


شکر از این همه نعمت و زیبایی


تنها خستگی و تکرار روزها بر من سنگینی میکند


گاهی پایم در سنگینی ها از پا می افتد


باز هم چینه ای بررویم نمیگدارم


و می روم


می روم تا ببینم


من در کجایم؟


راهی به کجایم؟


آرامی و در خود رفتن را


به تن فرسوده ام عادتی ساخته ام


مانند کویری خشک و تنها


در سکوت و رخص شنها در شب


دروغهای پر نیرنگ


هرروز در گوشم صدا دارند


زشتی های ادمیان


در چشمهایم جای دارند


با سمع صدای ساز و ساززن


می خندم


از صدای پر لطافت باد و نسیم


صدای خش خش برگان خدایی


صدای آه و ناله های خدایی


از ما آدمیان


نمیدانم


شکری که از برای کفر هرروز بجا می اوریم


چه سودست؟


نمیدانم


اوست که می داند


اگر می دانستم اینجا


در این فصل


در این سکوت اسیر نمی ماندم


اسیر او در این فصلم


با او بودن را به هیچ قیمت نمیدهم


فصل تنهایی من با او بودن است


فصل سکوت من با او سخن گفتن است


فصل سکوت من با او پر صداست


پر از هوای پاک و بخشش


براستی که این سکوت برایم زیباست


و نمیدانم کدامین روز پر می کشم .............. ..........





+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 11:19  توسط سکوت  | 

اینک که می نویسم



تو رفته ای



دوردست ها را که میبینم



دستان کاغذی بادبادکم  خالیست



بی صدا



بر فراز نقطه ای نامعلوم



فرود می آید



نمی دانم



نقطه ی هبوط او



لحظه ی سکون من است



یا لحظه ی سقوط




گویا سکوت من است


+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 16:43  توسط سکوت  | 

اینجا راهی کرده اند


 


 

راه های ابدیت را

 


 

 

چقدر در صدای بودن می گریزد،

 

 


 

هیاهوی سکوت.

 

 

 


چقدر می توان شنید

 


 

 

سکوت تنهایی را.

 

 

 


و « این، تمام من است»


+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 16:31  توسط سکوت  |