<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>                                فصل سكوت</title>
<link>https://silenceseason.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 07 Feb 2010 21:42:53 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://silenceseason.blogfa.com/post/30</link>
<description>اين چه شوريست كه در دور قمر مي بينم همه آفاق پر از فتنه و شر ميبينم هر كسي روز بهي مي طلبد از ايام علت آنست كه هرروز بدتر مي بيند ابلهان را همه شربت ز گناه و قندست قوطه دان را همه از خون جگر مي بينم اسب تازي شده مجروح به زير پالان فوق زرين همه بر گردن خر مي بينم دختران را همه در جنگ و جدل با مادر پسران را همه بدخواه پدر مي بينم هيچ رحمي نه برادر به برادر دارد هيچ شفقت نه پدر راه پسر مي بينم پند حافظ بشنو خواجه برو نيكي كن كه من اين پند به از گنج و گهر مي</description>
<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 21:42:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>silenceseason</dc:creator>
<guid>silenceseason.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>بيهودگي</title>
<link>https://silenceseason.blogfa.com/post/29</link>
<description>آنچنان گم مي شويم كه نميدانيم در چه چيز؟ در كجا؟ زندگي را آنقدر به تلخي تلخ مي كنيم كه انگار قهوه ي داغ مي نوشيم تا چشمهايمان را باز نگه داريم چشماني كه هرروز و شب در امتداد زشتي و زيبايي سوقو گذر مي دهيم در انجمني ادبي مي رويم اديب پيشه مي شويمو در انجمن عيش و نوش مترب پيشه در رنگ پول مخلص و در رنگ گذشت لجباز پر از صدا مي شويم در تاريكي تا از هراس بگريزيم و به ياد ايزدي رهايي از انرا طلب صداهاي بيهوده ايي كه در فرداي نجات به ان مي خنديم دست يكديگر را به</description>
<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 21:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>silenceseason</dc:creator>
<guid>silenceseason.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://silenceseason.blogfa.com/post/28</link>
<description>راستي من به كه مانم؟ به كه مانم؟ نه بدان سايه شبرنگ كه نهان كرده نگه در نگه سنگ نه بدان بانگ دلاويز كه جان مي سپرد در نفس باد نه به بانگ و نه به فرياد راستي من به كه مانم؟ نه ترا مانم و دانم كه به خود نيز نمانم نه سپيدم نه سياهم نه سرودم نه نگاهم نه يكي نقش پليدم نه يكي نقش تباهم بي تو اي عشق به سوي كه گريزم؟ با تو اي ياد به سوي كه شتابم؟ وز تو اي رو سيه پست ، كه بردي دلم از دست چهره پنهان چه كنم؟ رخ ز چه تابم؟ نه اميدي نه سرابي نه درنگي نه شتابي نه سرودي</description>
<pubDate>Tue, 02 Feb 2010 22:23:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>zari</dc:creator>
<guid>silenceseason.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>من و الانم</title>
<link>https://silenceseason.blogfa.com/post/27</link>
<description>واي بر منو من كه نميدونم بايد كجا رو مقصد كنم درد دل را نميتوان نوشت نميتوان گفت چه بايد كرد به ناچار بايد گفت زندگي به ناچار بايد خنديد ما جماعت به جز دل خوش كردنو چشم به انتظار اينده بودن كاري نداريم حوصله اي نيست اما ميتوان گفت با همه ي اين احوالات زندگي ميكنم ميخندم ميگريم ميخوانم سكوت ميكنم و ميشنوم قسمت رو قبول ندارم شانس رو قبول ندارم موندم كه مشكلات ناخواسته ي خودم رو به پاي چه چيز يا چه كسي گره بزنم گاهي خرافات كمك ميكنن اما تسكين نميدن از بس چشم</description>
<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 23:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>silenceseason</dc:creator>
<guid>silenceseason.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>دريچه</title>
<link>https://silenceseason.blogfa.com/post/26</link>
<description>نا چون دو دريچه روبروي هم آواز هر بگو مگوي هم هرروز سلامو پرسش خنده هرروز قرار روز آينده عمر آيينه بهشت اما آه بيش از شبو روز تيرو دي كوتاه اكنون دل من شكسته و خسته است زيرا يكي از دريچه ها بستست نه مهر فسون نه ماه جادو كرد نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد</description>
<pubDate>Fri, 29 Jan 2010 21:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>silenceseason</dc:creator>
<guid>silenceseason.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://silenceseason.blogfa.com/post/25</link>
<description></description>
<pubDate>Fri, 29 Jan 2010 21:22:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>silenceseason</dc:creator>
<guid>silenceseason.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>سر كوه بلند</title>
<link>https://silenceseason.blogfa.com/post/24</link>
<description>سر كوه بلند آمد سحر باز زطوفاني كه مي آمد خبر داد درخت و سبزه لرزيدندو لاله به خاك افتاد و مرغ از چهچه افتاد سر كوه بلند ابرست و باران زمين غرق گل و سبزه ي بهاران گل سبزه ي بهاران خاك و خشت است براي آنكه دور افتد ز ياران سر كوه بلند آهوي خسته شكسته دست و پا غمگين نشسته شكسته دست و پا دردست اما نه چون درد دلش كه از غم شكسته سر كوه بلند افتان و خيزان چكان خونش از دهان و زخم ريزان نميگويد پلنگ پير مغرور كه پيروز آيد از ره يا گريزان سر كوه بلندي آمد عقابي نه</description>
<pubDate>Fri, 29 Jan 2010 21:08:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>silenceseason</dc:creator>
<guid>silenceseason.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>چون سبوي تشنه</title>
<link>https://silenceseason.blogfa.com/post/23</link>
<description>از تهي سرشار جويبار لحظه ها جاريست چون سبوي تشنه كه اندر خواب بيند آب و اندر اب بيند سنگ دوستانو دشمنان را مي شناسم من زندگي را دوست ميدارم مرگ را دشمن واي اما با كه بايد گفت اين من دوستي دارم كه به دشمن خواهم از او التجاب بردن جويبار لحظه ها جاري</description>
<pubDate>Fri, 29 Jan 2010 20:36:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>silenceseason</dc:creator>
<guid>silenceseason.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
<item>
<title> واي برما</title>
<link>https://silenceseason.blogfa.com/post/22</link>
<description>وه چه زشت است و زبون در نظر مرد سليم صورت ادمي و سيرت شيطان رحيم ظاهر اراسته و طينت الوده به خبث از درون تالي نمرود و برون ابراهيم با زبان حمزه ي خوش نيت و بو جهل بدل در عمل ياور فرعون و سخن يار كليم روز در مسجد و تسبيح بكف چون زهاد شب چو فساق بيك گوشه ميخانه مقيم گاه كردار سزاوار هزاران توبيخ وقت گفتار نماينده ي افكار حكيم صاحب رحم ولي برخودو بر صاحب جاه ظالم توده ي مظلوم و به ظالم تسليم اين تقلب نكند حرفه بجز لايعقل اين دوروئي نكند پيشه به جز بي تصميم</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 20:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>silenceseason</dc:creator>
<guid>silenceseason.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت تو</title>
<link>https://silenceseason.blogfa.com/post/21</link>
<description>سلام خداحافظ ! ديگربرای تو كه زنده تر ا ز مایی براي آدمهايی كه از جنس ديوارها ي سنگی هستند حرفي ندارم معبود خاموشم! در خاموشي سوي تو مي آيم سكوت ، ستايش من است سكوت، نيايش من است سكوت ، آيه هاي ستايشي است كه براي تو ميخوانم تو صداي سكوت مرا مي شنوي و پاسخ تو سكوت است .</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 21:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zari</dc:creator>
<guid>silenceseason.blogfa.com/post/21</guid>
</item>
</channel>
</rss>
