به گناه بی گناهی
به صدای بی صدایی
به هوای سکوت دلم
به دو پای خسته و رنجورم
به این هوای ابری
قسم که دلم گرفته است
من و پنجره
دیدن اسمان
دیدن عابر ها در تفکر
عادت هرروز مان است
شیشه ی پنجره شکسته است
مثل دلم
پرنده را دوست دارم
بخشش را دوست دارم
باران را دوست دارم
عشق را دوست دارم
همه ی زیبایی هایت را دوست دارم
به داد دستان رنجورم نمی ایی
در این سکوت من و تو
دیگر کسی نیست
بازهم لب باز نمی کنی
منهم خاموشو ساکت
در کنارت می مانم
تا بخشش من برای تو
راهی نیست
گویی بخششی نیستو من دچار سکوتی مبهم مانده ام
می خواهم سوی چشمانم را خاموش کنم
بخوابم و خوابی برای ابدیت داشته باشم
بخوابم و در خواب دستهایت را
با نوازش بوسه زنم
انجاست که اسوده ام و خاطره ای سیاه نیست تا عذابم دهد
انجاست که با لبی خندان در تنهایی همدیگر سکوت را می شکنیم
انجاست که دست همه کوتاه از من
و من اسوده خاطر از همه


+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 20:53 توسط سکوت
|