باز آمد فصلی به نام تنهایی من
فصل امید و غم با هوای حسرت در من
اگر بودم پرنده ای بابال و پری سفید
اگر بودم آزاد و عاشق
میگذاشتم دنیارا زیر پرهای سفیدم
میگذاشتم دنیارا زیر بالی به وسعت پاکی
براستی که چه زیباست بالا بودن
چه زیباست که دنیا همانند تکه سنگی درهر نگاهم
اما حاصلی نیست که من اینجا و پرنده ها در اسمان
چه حاصل که هر ثانیه برایم عمریست
چه حاصل که دردم بی امان و غم نا تمام
گویی دلم شادست
اما غم در آن مهمان ناخوانده
با غمها
زندگی من خو گرفت
چشم من سامان
با غمها میرخسمو شادی میکنم
غمها هم رنگ خود را ازدست داده اند
دیگر نه گریه ای
و نه غصه ای دارند
نه هوایم می آید نه عاشقی هایم
نه صدایم در می اید
نه بغضی از من میبارد
اما شکر
شکر از این همه نعمت و زیبایی
تنها خستگی و تکرار روزها بر من سنگینی میکند
گاهی پایم در سنگینی ها از پا می افتد
باز هم چینه ای بررویم نمیگدارم
و می روم
می روم تا ببینم
من در کجایم؟
راهی به کجایم؟
آرامی و در خود رفتن را
به تن فرسوده ام عادتی ساخته ام
مانند کویری خشک و تنها
در سکوت و رخص شنها در شب
دروغهای پر نیرنگ
هرروز در گوشم صدا دارند
زشتی های ادمیان
در چشمهایم جای دارند
با سمع صدای ساز و ساززن
می خندم
از صدای پر لطافت باد و نسیم
صدای خش خش برگان خدایی
صدای آه و ناله های خدایی
از ما آدمیان
نمیدانم
شکری که از برای کفر هرروز بجا می اوریم
چه سودست؟
نمیدانم
اوست که می داند
اگر می دانستم اینجا
در این فصل
در این سکوت اسیر نمی ماندم
اسیر او در این فصلم
با او بودن را به هیچ قیمت نمیدهم
فصل تنهایی من با او بودن است
فصل سکوت من با او سخن گفتن است
فصل سکوت من با او پر صداست
پر از هوای پاک و بخشش
براستی که این سکوت برایم زیباست
و نمیدانم کدامین روز پر می کشم .............. ..........
