بيهودگي
آنچنان گم مي شويم كه نميدانيم
در چه چيز؟ در كجا؟
زندگي را آنقدر به تلخي تلخ مي كنيم كه انگار قهوه ي داغ مي نوشيم تا چشمهايمان را باز نگه داريم
چشماني كه هرروز و شب در امتداد زشتي و زيبايي سوقو گذر مي دهيم
در انجمني ادبي مي رويم اديب پيشه مي شويمو در انجمن عيش و نوش مترب پيشه
در رنگ پول مخلص و در رنگ گذشت لجباز
پر از صدا مي شويم در تاريكي تا از هراس بگريزيم و به ياد ايزدي رهايي از انرا طلب
صداهاي بيهوده ايي كه در فرداي نجات به ان مي خنديم
دست يكديگر را به هوس و طمع مي فشاريم و نام يكديگر را با سپاس و ريا صدا ميزنيم
نوكرم چاكرم بر زبانها نشسته اما نيستيم يا هستيم؟
بيهوده كرديم بيهوده
زندگي را رنگ و ريا ديده ايم
قلندر بودن را به فراموشي خيال داده ايم
فرهاد حاتم رستم و حتي فردين بودن را قصه مي دانيم
متكدي را ناسزا ميگوييم در كنار پول به مشتي را سپاس
چه زشتو زيبا
زشت براي ان كه بيهوده ايم
زيبا براي ان كه سرخاب سفيداب كرده ايم تا زيبا نمايان شويم
واي به حال ما و فرزندانمان
واي به كوروش به داريوش و.....كه به مردمانشان از همه نظر فخر مي فروختند و حال به گوشه اي
زندگي نيك كردار نيك گفتار نيك راه نيك محتاج وارزومند
واي واي واي كه چه بيهوده بازاري شده و ما چه بيهوده كالاي بازار
بيهودگي سر نكن دوست من...........
