من و الانم
واي بر منو من كه نميدونم بايد كجا رو مقصد كنم
درد دل را نميتوان نوشت نميتوان گفت
چه بايد كرد به ناچار بايد گفت زندگي به ناچار بايد خنديد
ما جماعت به جز دل خوش كردنو چشم به انتظار اينده بودن كاري نداريم
حوصله اي نيست
اما ميتوان گفت با همه ي اين احوالات زندگي ميكنم ميخندم ميگريم ميخوانم
سكوت ميكنم و ميشنوم
قسمت رو قبول ندارم شانس رو قبول ندارم
موندم كه مشكلات ناخواسته ي خودم رو به پاي چه چيز يا چه كسي گره بزنم
گاهي خرافات كمك ميكنن اما تسكين نميدن
از بس چشم به راه موندم چشم براه آينده داره چشام نديده ميشه مثل آينده كه ديده نميشه
زيادي دارم وقت ميگذرونم
اما نميدوني نميدونين كه بابا به بن بست خوردم
دارم با همين دستام ديوارو كم كم خراب ميكنم
خوب طول ميكشه منم كه جون ندارم بيشتر
اما اشكال نداره
فقط ميگما اگه اونور هم هيچي نبود چي؟
هيچي بازم ميريم تا به تهش برسيم
امشب گونه ها خيس بود نميدونم از بي خوابي يا از دلتنگيم؟
هرچي هست الان همه دوستو دشمنامو دوس دارمو ارزومند موفقيتشون
هرچي هست الان تنها نيستم
هرچي هست خدا باهامه گرچه كه من سر سنگينم
به اميد خوبي خوشي