جلوی پنجره نشسته بودم و چشم انداخته بودم توی چشمای پنجره و به اشكاش پنجره توی نيمه شب نگاه


می كردم . تقريبا تمام شب را نم نم بارون اومده بود .يواش يواش ديگه صبح شده بود و بارونم بند اومده


بود ، خورشيد داشت از يه گوشه از زمين خودشا نشون مياد و تيغهای نورانيشا به برگای فرش شده روی


زمين و روی درخت می تابوند و رنگای طلايی و زرد و ....



بی اختيار به حياط رسيده بودم و دور تا دور حياط را روی برگا قدم می زدم ، اَه اين برگا هم كه هنوز


خيسند و صدای خش خششون مثل بغض شده توی گلوشون .



نسيم قشنگ صبحگاهی هنوز داشت برگا را دونه دونه توی هوا حيرون می كرد ، تا می رسيدند به زمين


نم دار ذهن من و كوچه هر دو به هوای اون پر می كشيد . كوچه برای نشستن برگ روی تنش و من برای


نوازش برگ . به اين فكر رفتم كه خدا چه مهربونه برگ مرده چه احساسی داره ....



ولی ما آدما زندمون چه احساسی ؟!!!



شايدم خيليهامون احساس هم نداشته باشيم !!!...



برگ نه تن خسته از عابر كوچه را و نه حياط خونه و نه برای نوازشم نشست ، برگ روی يه ديوار


نشست .



وقتی دستمو دراز كردم كه برگا از روی ديوار بردارم توی دستم يه قلموی خشن احساس كردم تازه به


خودم اومدم ، دنبال يه جا می گشتم تا ادامه نقاشيما روش بكشم . هر چی به دور و برم نگاه كردم ديدم


همه جا خط خطيه و چند تا بوم كهنه بيشتر نيست . بی اختيار به دور تا دور اتاق خيره شدم تازه متوجه


شده بودم كه اتاق من كه پنجره نداره كه اگه خونمون حياط داشت بخوام از پشت شيشه هاش حياط را نگاه


كنم ...