يه موسيقی لايت گذاشته بودم و يه كاغذ بی صدا روی ميز بود .

نميدوم چه جوری شد كه يهو

دلم حوس كرد صدای شرشر بارونا در بيارم.

دستم همينجوری بی اختيار داشت يه كلبه كنار يه

بركه توی يه جنگل را می كشيد،

احساس می كردم كلی ابر بهاری هم بالا سر اين جنگل هستش .

هر چی تابلو و ورق پاره تا حالا نقاشی كرده بودم يادم نمياد كه برای خودم نگه داشته باشم.

بجر يكيشون كه تابلوی تنهايم بود.كاغذ كه كلی گواش روش نشسته بود.

چقدر من به اين تابلو خيره شده بودم و فكراما توش مخفی كرده بودم.

يه روز كه خيلی خسته شده بودم اون تابلو را از رودی ديوار برداشتم و اسمش, گذاشتم تابلوی مزخرف .

از اون روز ديگه قلم توی دستام نمی چرخيد كه چيز قشنگی بكشم .

الان سه سالی ميگذره نميدونستم كجا هم هستش .

حدس زدم كه يه گوشه ای توی زير زمين كنار اون لوازم نقاشيا باشه.

بی اختيار بلند شدم و مثل قديما قلمما گذاشتم پشت گوشم و زيرزمينا بهم ريختم تا پيداش كردم.

چه غباری روش نشسته بود، وقتی با دستام غبارشا پاك كردم ديگه متوجه نشدم كجا هستم .

فقط يه مروری به كل زندگيم شد.از روز اولی كه خودمو شناختم و اسممو ياد گرفتم تا موقعه ای كه اونا بايگانی كردم.دوباره اونا روی ديوار نصب كردم.


بزار تنها باشم ، تنها بميرم


ديگه از درد و غم آروم بگيرم


برم پيدا كنم يه جای خلوت


بشينم اشك بريزم تا قيامت

 

برو ای دل بخواب كه وقت خوابه


سلام تو هميشه بی جوابه


به تو بی دست و پا از من


نصيحت


اگه عاشق بشی خونت خرابه

 


چرا ای دل تو اينفد سر بزيری


به دام اين و اون هر دم اسيری


چرا گول می خوری با يك اشاره


سحر شد تو هنوز چشمات بيداره